خرید بک لینک

درباره سایت

#35

امکانات وب

عه بلاگفا بالاخره این هدر پست نوشتنو عوض کرد :)) چ خوب شده

دیروز سین خبرو به مامان داد بعد من رفتم دانشگاه بعدش.

وقتی اومدم مامان هنوز حرص میخوردو شاکی بود . دیشبم با بابا دعوای حسابی کردن

الان ولی همه چی آروم تره.

چقد بده وسط دعوا نمیدونم طرف کیو بگیرم :)) جفتشونم ازم انتظار دارن

شنبه شب هم با ع حرف زدم. بهم گفت براش مهمه اون چیزی ک فک میکردم واسش مهم نی

یه حرفی زده بود و دیگه توش مونده بود..

دیروز هم نیومد دانشگاه گف از هفته دیگه میاد..که خب ممکنه هفته بعدو تعطیل کنن یکشنبش رو

بی اف مرضی هم پیشرفته و زبان تخصصی رو تا اینجای کار با من هس تو یه کلاس..وضعیت بولشیتیه

فک کنم امروز ک معادلات دارم هم باشه..

من از نون و میم دارم فرار میکنم بعد اون قراره امروز بیاد چون میم هم معادلات داره! :|

تازه از ر هم فهمیدم که ز.ع تو این دانشگاس!

ولی من ک تا الان ندیدمش..

خدا کنه نبینمش هم!

اینو یاد گرفتم که نمیشه از گذشته فرار کرد. باید موند و جنگید و تمومش کرد وگرنه

تو آینده گذشته میادو حالتو میگیره.

الان دانشگاه چه فرقی با مجلسی داره؟

همه ی اونایی که آرزو میکردم دیگه نبینمشون یک جا جمع شدن.

کاش بتونم مری رو برای خودم حفظ کنم . تنها کسیه که از چشمم نیوفتاده و تایمش ازاده تا

باهام باشه.

از عین خ دلگیرم. انگار یادش رفته قراری که برای ولن گذاشتیمو..

:(

برچسب: نویسنده: مهدی محمودی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 20:58

صفحه بندی