دیروز سین خبرو به مامان داد بعد من رفتم دانشگاه بعدش.
وقتی اومدم مامان هنوز حرص میخوردو شاکی بود . دیشبم با بابا دعوای حسابی کردن
الان ولی همه چی آروم تره.
چقد بده وسط دعوا نمیدونم طرف کیو بگیرم :)) جفتشونم ازم انتظار دارن
شنبه شب هم با ع حرف زدم. بهم گفت براش مهمه اون چیزی ک فک میکردم واسش مهم نی
یه حرفی زده بود و دیگه توش مونده بود..
دیروز هم نیومد دانشگاه گف از هفته دیگه میاد..که خب ممکنه هفته بعدو تعطیل کنن یکشنبش رو
بی اف مرضی هم پیشرفته و زبان تخصصی رو تا اینجای کار با من هس تو یه کلاس..وضعیت بولشیتیه
فک کنم امروز ک معادلات دارم هم باشه..
من از نون و میم دارم فرار میکنم بعد اون قراره امروز بیاد چون میم هم معادلات داره! :|
تازه از ر هم فهمیدم که ز.ع تو این دانشگاس!
ولی من ک تا الان ندیدمش..
خدا کنه نبینمش هم!
اینو یاد گرفتم که نمیشه از گذشته فرار کرد. باید موند و جنگید و تمومش کرد وگرنه
تو آینده گذشته میادو حالتو میگیره.
الان دانشگاه چه فرقی با مجلسی داره؟
همه ی اونایی که آرزو میکردم دیگه نبینمشون یک جا جمع شدن.
کاش بتونم مری رو برای خودم حفظ کنم . تنها کسیه که از چشمم نیوفتاده و تایمش ازاده تا
باهام باشه.
از عین خ دلگیرم. انگار یادش رفته قراری که برای ولن گذاشتیمو..
:(
برچسب:
نویسنده: مهدی محمودی