الانم کلی کار رو سرم ریخته باید برم دانشگاه ولی حس نوشتنم اومده :)))
یازده روز رو چطوری خلاصه کنم اخه -__-
پنجشنبه دو هفته پیش ( :| ) مامان خیلی کتفش درد میکرد (هنوزم میکنه -_-)
حاضر شدیم بریم بیرون دکتر. ینی قرار شد اول بریم شاه عبدالعظیم بعدش بریم دکتر
دیگه حاضرشدیمو اینا بعد بابا گیر داد که خودم میبرمتون :| طبق معمول :))
مارو برد خراسون دکترش نبود تا یازده بوده..بعدم درمانگاه اهل علی رو چک کردیم اونجا هم دکتراش
سه شنبه به بعد بودن..
دیگه رفتیم حرمو زیارت و خرید. مامان یه روسری خوشگل خرید. بعد یه قرن
منم ساق دست خوشگل خریدم خوشم میاد ازش. ازیناس ک تا رو دستتو میپوشونه
حس خفنی داره :))
برگشتیم خونه و ادامه ماجرا :|
جمعه رو اصن یادم نی :||| فقط میدونم سوپرنچرال قسمت سیصدمش اومدودیدم :))
شنبه هم که تعطیل بود..یکشنبه هم دانشگاه نرفتم فک کنم:| نمیدونم شایدم رفتم :|
نه ولی نرفتم :)))
دوشنبه هم 22 بهمن تعطیل بود
خداشاهده اگه سه شنبه رو یادم بیاد :| =)))
چارشنبه رو هم همینطور دیگه دارم نگران خودم میشم ![]()
احتمالا درحال خوندن گسسته ی عن بودم :))
پنجشنبه هم که ولنتاین بود.. ن با م رفتن پارک لاله 4شنبه و جشن گرفتن واس خودشون
اهاااااااااا یادم اومد یکشنبه رفتم بیرون تنهایی از انقلاب واس مری اون دفتره رو خریدم
ععععع حافضم برگشت ![]()
خب پس اینم از این. یه کاغذ کادوی رز دار آبی با دفتر و یه کارت تبریک . بعدم رفتم امامزاده ی خمینی
اونجا کادوش کردم :دی
خب خب برگردیم سر پنجشنبه. شبش دایی اومد. ازونجایی ک انتن تی وی خراب بود و تلویزیون
نداشیم نشسم بیسکوییتای لاوی طور درست کردم انصافا برای بار اول خیلی خوب شده بود
بعد ازون ک دایی اومد ازون غذاهای مخصوص سرآشپز رو هم درست کردم =))))
جمعه بابا منو رسوند دم خونه مری. رفتمو بش کادوشو دادم کلی ذوق کرد. بعدم کشوندمش
با خودم بردمش باغ پرندگان...از دم خونه اونا ماشینای خمینی سوار شدیمو رفتیم خمینی
علی منتظرم بود. بش گفتم عب نره مری هم بیاد ک گف خوشالی من مهم تر :دی
دیگه رفتیمو رسیدیم گلبرگ جای خونه علی :| بعدش تاکسی مستقیم میبرد باغ پرندگان
علی میگف هیچوقت اینجا ازین تاکسیا نبوده :))
اونجا کلی خوش گذشتو کلی عکس گرفتیم.
خداروشکر مری باهام بود چون اوضاع خیلی های بود :)))
ذرت و هات چاکلت کنار دریاچه قو ها زیر بارون و هوای سرد واقعا ترکیب محشری بود
یه دعوای شیک هم کرده بودیم که از دلم دراورد :))
این اولین روز 26 بهمن نحس بعد هفت سال بود که بهم خوش گذشت..
تا خونه هم باهام اومد علی.
لای برگه های کلاسوری که بهم داد یه پاکت نامه بود که توش یه رم 32 گیگ گذاشته بود.
گوشیم خوندش خوشبختانه..خیلی دوس دارم *___________* گفت چون هنوز سفارشمون نرسیده
خواسته ولنمون بی کادو نباشه..
ادم انقد عشق اخه
اوممم دیگه نکته ی مهم دیگه ای یادم نمیاد. ینی خیلی جزئیات هس ولی خب
جزئیاتی مثل نشستن تو تاکسی :))))
برگشتم خونه خستهههه کوفته. دایی ح و زنش اومده بودن فهمیدم دایی ر بامامان دعوا کرده
و مامان اصاب نداش.
عذاب وجدان گرفتم -_-
دیروزم که از 8 صب تا 6 شب کلاس داشم پاررره شدم با این سلیمانی عن
دیروز زیر گلسم آب رفته بود گفتم صفه گوشیمو بگا نده گرفتم کندمش. حالا باید با احتیاط انگارکه
یه آدم مریض قلبی رو حمل میکنم اونو حمل کنمو برم یه گلس واسش بخرم :| خدایا خش نیوفتهههه
شانس ندارم که -_-
یه جوش تخممممممممممی هم کنار لبم زدم نمیدونم چرا نمیترکههههه
خب دیگه عرعرامو زدم :|
برم حاضر شم ببینم چه خاکی توسرم کنم
برچسب:
نویسنده: مهدی محمودی